مَـــهــــــــــتــــــا

دوش چیزی خورده ام افسانه است

هرچه می آید زپنهان خانـــــــه است

                                                                           مولانا جلال الدین بلخی

 

 

در سرم چیزی شبیه سایه دلدل می کند              گوئیا نقشی ز بُطلان را شمایل  می کند

نقش بطلانی شبیه هر دارم،هرچه نیست             تلخی کام مرا زهــــــــر هلاهل می کند 

 

نمی دانم این بیست و ششمین خلسه ی در انتظار نوروز  بودن که در لحظه ای با صدای همان ساز سورنای قدیمی محقق یا به اصطلاح تحویل خواهد شد  چه در پی دارد ، و چه خواهد شد و .........چه سَر  بَر  خواهد آورد  ز پنهان خانه..............

تنها مطمئنم که انجام یک کار تقریباً محال خواهد توانست حس نوستالژیک  نوروز  ِکودکیم را که چندین نوروز است از آن خبری نیست به من بازگرداند....شاید اینکه روی خود را سیاه کنم و لباس قرمزی به تن و دایره زنگی در دست  آنقدر با صدای گرفته ی حاجی فیروز بخوانم  و برقصم که از هوش برم

    .......   ٨٩   ....؟.!.. ٨٨  ........٨٧ ........ ٨۶ .........  



نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

 

Off Duty

 

سربازهای چوبی همه هم قد و همه هم وزن هستند،یا اگر نباشند،می شوند.همه برای تنبیه اینجا آمده اند و هیچ کس برای آنها دعوت نامه نفرستاده است. وقتی می روی سربازی می روی که مرد بشوی ،نمی روی که ریا و دروغ و تظاهر را یاد بگیری ، چون اینها مردی نیست،سربازی نظم را می آورد و التزام عملی به خیلی چیزها را ، اما تو عمل نمی کنی،آنها میدانند تو معتقد نیستی ، اما نمی خواهند که تو معتقد نباشی،پس زیر آفتاب صدبار میشینی و پا می شوی تا معتقد شوی.اینقدر اعتقاد خودشان را اعتقاد تو میدانند که گاهی شک می کنی که شاید تو اشتباه کرده ای،اما وقتی بیکاری و فکر میکنی،می فهمی هیچ کس اینجا به قدر ریاکاران مقصر نیست.

در چشم فرمانده تو حیوانی هستی بلکه هم تحصیل کرده و تحصیلاتت فقط چوب خوبی است که وقتی از راه اعتقاد و التزام قدمی خارج گذاشتی آنها را به کوبیدنت مشتاق تر کنی. سرباز های چوبی پاسداران وطن نخواهند بود مگر وقتی که نماز شکر را به اجبار بخوانند و دستور مافوق را بی چرا و چون به انجام برسانند.

ای آتش به روح نا آرامت بیفتد رضا قلدر که بنای این اجباری ِ حقارت بار را نهادی ، چه عمری که طی ماهها  هدر ندادیم به صورتی که هر روز بعد از ظهر، مثل زباله ای جنازه ی  لهیده ی مان را  به بیرون پرتاب می کردند  و فردای همان روز ،قبل از آنکه گرکها شروع به زوزه کشیدن کنند(همان شغال خوان که قبل از خروس خوان است و خوب که نگاه کنی آن موقع صبح فقط سگ و گربه و سرباز در خیابانها راه می رود!) مجددا بازیافتمان می کردند ، و ادامه داشت این دور باطل تا مــــــــــــــ18ـــــــــــــ....ــاه

چه صف های تهوع آوری که نایستادیم صف برای غذا،صف برای گرفتن استحقاق!صف

برای وضو و دستشویی،صف برای مراسم صبحگاه،صف برای تنبیه،صف برای...

چه بازداشت ها که نرفتیم  و چقدر ورزش تنبیه گونه و اجباری در سرما و گرما که نفسمان را در قفسمان محبوس نکرد و چه دیوارهای که خود را روی آنها چون مارمولکی هراسان نچسبیدیم و نپریدیم و چه حرفها که نخوردیم و تحقیر ها که نشدیم و چقدر جوانیمان که زیر پرچم تلف نشد !

وتمام شد آنچه باید تمام می شد و برگه ای دادند با نام کارت پایان خدمت که دیگر حتی به درد نقد کردن چک هم نمی خورد!

پ.ن

اول اینکه برای انتخاب این عکس فوق العاده برای این مطلبم به خودم تبریک می گم ، به نظرم چیزی بالاتر از فوق العاده است 

دوم اینکه :پدرم  گفت حالا کجاشو دیدی تازه اول مصیبته یه زمانی میرسه که آرزو داری این روزا برگرده

 گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری
کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

 و آخر:سفری شاید این درد را التیام می بخشید که خداوند قسمت کرد و به لطف و همراهی چند تن از دوستان از جمله پینوکیو و مجله کوچک راهی شیراز شدیم و از نزدیک شاهد وضع بی مثالش و زیارتِ بزرگان بی زوالش بودیم و الحق که مرهمی بود بر زخمهای ما



نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam