مَـــهــــــــــتــــــا

 

در پی آنم که گر ز دست برآید                         دست به کاری زنم که غصه سر آید



نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

سرویس اجتماعی -- دانشمندان معتقدند مشکلات زندگی سه دسته اند : احساسی، مالی و مقامی. اگر چه مشکلات تمام انسانها در این دسته بندی جای می گیرد، ضریب اهمیت و اولویت این سه مشکل در هر انسانی متفاوت است.

در همین راستا و به همت مرکز مطالعات کشکی و تخیلات پشمی میزگردی با شرکت صمد از دِه بالا، بیل از ایالات متحدهء آمریکا و ##@## از سیارهء آندوردورا برگزار کرده است تا در آن ترتیب اهمیت و اولویت برخورد با هر یک از سه دستهء مشکلات فوق یکبار و برای همیشه مشخص گردد.

این میزگرد با سی و سه دقیقه تاخیر در حالی که از صمد هیچ اطلاعی در دست نبود با حضور بیل و یودا آغاز شد. در ابتدای جلسه ##@## در سه کلمه تمام اسرار هستی را کاملا تشریح کرد و هیچ جایی برای هیچ سؤالی باقی نگذاشت. بیل بلافاصله سیارهء آندوردورا را همراه با ساکنین و امتیاز کلیه حقوق مربوط به اختراعات و اکتشافات آنها خرید و تمام نگاهها به سمت او برگشت. پیش از اتمام جلسه - که دقیقا پنجاه و هفت ثانیه طول کشید - صمد بالاخره از راه رسید ولی به علت تاخیر بیش از حد فقط در قسمت خداحافظی حاضر شد و نتایج این میزگرد در سه ثانیه بدین شرح اعلام گردید:

"به وضوح می توان دید که در غیبت مشکلات احساسی با پول کافی می توان به هر مقامی رسید."

بدیهی است این نتایج تا زمانی که صمد به لیلا برسد و یا شوالیه های سیارهء آندوردورا «معروف به ناموجود» نصف بیشتر سهام شرکت مایکروسافت را تصاحب کنند از اعتبار کامل برخوردار هستند و کلیه متون اجتماعی ،اقتصادی، سیاسی ، فرهنگی،و نیزعرفانی،حقوقی، ،علمی،طنز،هجو، هزل و پورنوگراف و....می توانند از این شواهد با ذکر منبع استفاده کنند. از آنجا که احتمال هر دو شرط فوق با تقریب خوبی به صفر مطلق میل می کند دانشمندان هیچ لزومی برای تکرار این میزگرد نمی بینند و به طور کلی هر اقدام دیگری برای بررسی دقیقتر مشکلات زندگی انسانها را بی ثمر و کنایه از «آب در هاون کوبیدن» می دانند.

پایان پیام.

 



نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

 مضمحلات بشبخت : اسم ذات(بی معنی)؛ صفت فاعلی و مفعولی و مرکب و مرخم و مزخرف؛ قید بی زمانی و بی مکانی و آوارگی؛فعل غیرلازم و بی مصرف، از مصدر فَراریدن، سردرگُمیدن، نقنقیدن، شُلسفتیدن، خستیدن. در روایات قدیم موجودی است بیکار و بیعار و بی مشکل، که خوشی زیر دلش زده است و رفته است به آنجا که عرب نی انداخت؛ صبحها شیر می خورد و مثل شیر می دود 1،2،3،4و شبها پای کامپیوتر پلاس است. در روایات جدید موجود نیست. وجودش از پای بست دچار مشکل شده است. دائم غر می زند. زمین خورده است و برای اینکه خیط نشود تا ابد سینه خیز می رود. کژدار است و می ریزد. خوب حرف می زند. مکتب رفته است.گه گاه خوب لباس می پوشد. .جدیدا خوب هم بار می برد. اهلی شده است. نوکر مطبوعی است :مشغول انگلیسی یاد گرفتن است .هی می گوید « شت ». فارسی هم بلد است،نه فارسی شکسته! پارسی دری ،(گاهی از آن به دری وری هم تعبیر می شود!!!)

این جانور آدم نیست. اگر بود تصمیمش را درست می گرفت وبه لحاظ فکری یک طرفی را می چسبید و آنوری می شد. هر روزی هم که می گذرد بیشتر دوطرفی و چند طرفی می شود : هر روز بیشتر دلش می خواهد که برگردد، و هر روز دلش می خواهد بیشتر پیش برود. امیدی به آدم شدنش نیست. این جانور گره خورده است، چیزهای دیگری هم خورده است. اصلا چیزخور شده است. فقط عرقخور نیست. اعتقاداتش هم چنگی به دل نمی زند، سینما هم می رود. نسل انقلاب است دیگر......

این جانور کرگدن نیست، ولی پوستش کلفت شده است. این جانور شترمرغ هم نیست، ولی شترمرغها را دوست دارد. این جانور گاو هم نیست، ولی گاهی ترجیح می دهد نفهمد، فکر نکند، و فقط هر چه شنیده است را نشخوار کند. این جانور انگل نیست، فقط از تنهایی می ترسد، برای همین هم به هر چیزی و هر کسی که دستش می رسد می چسبد. این جانور یوزپلنگ هم نیست، ولی خوب می دود. این جانور جاندار نیست؛ بی جان و بی روح و بی حالت شده است.

بعید است از این گونه جانور در نواحی غربی یا شرقی کرهء زمین یافت شود،چه کسی است که بداند شاید جایی در حوالی تبت یه لنگش پیدا شد! . هیچ کس این جانور را نمی فهمد، حتی خودش. هیچ کس عاشق این جانور نیست، حتی خودش. هیچ کس نمی داند این جانور کار درستی کرده است. هیچ کس هیچ چیز نمی داند. این جانور فقط یک چیز را می داند : این جانور نه اولین است و نه آخرین. این جانور حالش بد نیست، خوب هم نیست، ولی لبخند می زند. این جانور امیدوار است، الکی. این جانور مضمحل شده ای است بشبخت

تصاویر شکسته :(شبیه شعر)

سریع است، و تصویر روشنی دارد.
من کُند فکر می کنم، در تصاویر ِ شکسته ام.

بی حس است، و به تصویر روشنش اعتماد دارد.
من هشیار می شوم، مشکوک به تصاویر ِ شکسته ام.

مطمئن از تصویرش، ارتباطها را تصویر می کند.
من مردد در تصاویرم، و به ارتباطشان شک کرده ام.

با تصوری از ارتباطها، واقعیت را حدس می زند.
بی اعتماد به ارتباط، واقعیت را زیر سؤال برده ام.

درمانده از واقعیت، به فهم خود شک می کند.
درمانده از واقعیت، ادراکم را تایید کرده ام.

هنوز هم با تصاویر روشنش بی حس و سریع است.
هنوز هم کُند و هوشیارم، با تصاویر شکسته ام.

او، در پریشانی تازه ای از مفاهیمش؛
من، با درک تازه ای از پریشانی ام



نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

ای حلزون!
بهار شد. از لاکت بیرون بیا. بخز. از ریگها سبقت بگیر. تا به درخت نرسیده ای نخواب؛ بدبخت! له می شوی.

***

بدینوسیله مقدم آقایان عیدِ سعیدِ باستانی، نوروزِ پیروزِ باغستانی و دوشیزهء مکرمه بهارِ خجستهء گلستانی را گرامی می دارم. به همین مناسبت تا اطلاع ثانوی مجلس بزرگداشتی هر شب طی مراسم مقدسِ مسواک از ساعت یازده و پنجاه و سه دقیقه تا یازده و پنجاه و هشت دقیقه روبروی آینهء دستشوییِ منزلمان برگزار می شود. در این مراسم آقایان چشمان ِ افسردگانی و تصویر ِ بی روحانی ضمن خیره شدن به یکدیگر تمام وقایع اتفاقیهء سنهء یکهزار و سیصد و هشتاده و شش خورشیدی را مرور کرده و بدین ترتیب مایحتاجِ یک شبِ دیگر ِ بی خوابگانی را فراهم می آورند. از علاقمندان دعوت می شود در ساعات ذکر شده به بهانه های مختلف روبروی آینهء دستشویی خود حضور به هم رسانند، و براستی از خود بپرسندی که چرا و چون شد که اینگونه زیستندی و القصه به کجا روانه گشتندی......

***

یوزپلنگانی که مثل باد از کنار حلزون می گذشتند به او خندیدند. آنها فکر می کردند با این سرعتی که حلزون حرکت می کند در زندگی اش به هیچ جایی نمی رسد. حلزون لبخند زد. او فکر می کرد با این سرعتی که زندگی یوزپلنگان از کنارشان می گذرد هیچ یوزپلنگی نمی تواند از مسیری که در آن زندگی می کند لذت ببرد.

***

با اشکهایی که نمی آیند نمی توان جنگید. دردی که وجود ندارد درمان هم ندارد. مردی که پیش می رود از پسرفت چیزی نمی داند. مردی که زیرِ خاک نیست تنها نیست.

مردی که فقط می نشیند و می اندیشد در این دنیا نیست. مردی که در تصویر ناقصش از دنیا زندگی می کند واقعیتی را که از کنارش می گذرد نمی بیند. مردی که توهماتش را می نویسد آنها را به استناد نوشته های خودش به رسمیت می شناسد. مردی که با خودش درگیر است دستانش را به پیش نمی آورد تا دستی را بگیرد. مردی که فقط می نشیند و می اندیشد بیمار است؛ مرد باید حرکت کند، قدم زنان، آرام آرام، و با لبخند.

***

ای حلزون!
هر چه در این سالی که گذشت در لاک خودت فرو رفتی دیگر بس است. با چشمانی که پشت سر را می بینند نمی توان جلو رفت. بخز. حرکت کن، و مرا با خودت ببر....



نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam