
این عکس به نظر من عکس عجیب و غریبیه... جوری که خواهی نخواهی آدم رو به فکر کردن میندازه... فکر کنم دلایل این امر یکی زاویه خاص دوربین باشه که آسمون آبی رو خیلی بزرگ نشون داده و دیگری سیاه بودن پیکره ی آدمای توی عکس باشه... عجب زاویه ی جالبی... عجب!
حالا میخوام یه خورده درمورد آدمای توی این عکس حرف بزنم... میگن آدما دنیا رو همونطور که خودشون هستن می بینن و تفسیر می کنن... خب ... از اونجایی که من آدمی هستم که واسه ی دوران بچگیم ارزش زیادی قائل هستم و هر وقت بهش فکر می کنم یه غم سنگینی رو دلم می شینه ... این عکس قاعدتا باید برای من جالب باشه... ببینید بچه ها چطور در حال بازی کردن هستن! این یعنی اینکه این عکس منو پرتاب می کنه به اون دوره ی شرّ و شلوغی هام که از صب تا شب یه سره تو کوچه بازی می کردم و دنیا برام یه اسباب بازی گنده بود!... می بینید آدم چه جوری همه جا فقط از خودش حرف می زنه! ... خب... این از بُعد احساسی ِ قضیه سعی می کنم بگذرم... سعی می کنم آبغوره نگیرم و حرفم رو ادامه بدم!
اول می خوام با اون پسر بچه ی سمت راستی شروع کنم ... از زاویه ی بدنش و فرم حرکتش معلومه که در حال دویدنه... حالا دومی را نگاه کنید... انگار داره دنبال چیزی می گرده ...سومی داره با مامانش بازی می کنه و چهارمی که دختره ... داره تاب بازی میکنه... برداشت من اینه که این چهار تا بچه در لحظه ی بسته شدن دیافراگم دوربین دارن عشق دنیا رو می کنن ... و خلاصه دنیا به کامشونه ... با اینکه صورت هیچ کدوم معلوم نیست ولی عکس داره این مساله را فریاد می زنه!
اما من وقتی توی این عکس غرق می شم ...نمی دونم چرا یه دفه احساس می کنم این عکس کل زندگی آدم رو به تصویر کشیده ...بچه های توی عکس تبدیل به آدم بزرگا می شن و هر کدوم انگار یه تیپ از آدما رو به تصویر می کشن...سمت راستیه تبدیل به آدمی می شه که از صبح ِ خروس خون تا بوق سگ داره می دوه تا احتیاجات مادّی ِ خونواده اش رو تامین کنه... دومی آدمی می شه که همش داره جستجو می کنه و می خواد سر از کار عالم در بیاره و آخرش هم خدا می دونه کارش به کجا می رسه... سومی یه دیوونه ی همیشه خوشه که باید شیرین سی و پنج رو داشته باشه و اگه یه روز از خونه بره بیرون دیگه برگشتی براش قابل تصور نیست...چهارمی هم یه زن تنهاست ... زنی که ترجیح می ده کسی وارد زندگیش نشه ... و تا آخر عمر مجرّد بمونه ... آدم دست به قلم می شه تازه می فهمه چقدر بدبینانه به همه چیز نگاه می کنه!
با اینکه همه ی عزیزان پشت دوربین و جلوی دوربین شاد هستند! ولی اون سیاهی ... اون سیاهی ِ وحشتناک! سایه اش رو روی دل من پهن می کنه ... و تا عمق وجودم نفوذ می کنه ... اون سیاهی چیه! ... نمی دونم ... چرا توی عکسی که نود درصدش آبی و روشنی و زندگیه... اون سیاهی ِ لعنتی باید اینجوری منو به هم بریزه؟ چرا؟ یکی لطفا جواب منو بده ...
آسمون بالا سرشون رو خوب نگاه کنید ... ببینید آدمها چقدر در برابر بزرگی اون حقیر و ناچیز هستند... فی الواقع ... ما پشّه ای بیش نیستیم در این اقیانوس لاجورد!
یه حس عجیبی به دلم چنگ می زنه و منو ول نمی کنه ... نمی دونم چیه ... چرا یاد خیام افتادم ؟ ... از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم... این تناقض ِ سیاهی و روشنی ِ زندگی آدمو به سر حدّ جنون می رسونه! و مثل پاندول ساعت همش از این سر به اون سر در نوسانی... نمی دونی دلت رو به شادی بچه ها خوش کنی ... یا از سیاهی عنکبوت واری که داره به سمتت میاد و هر لحظه تورو بیشتر به دام میندازه در هراس باشی؟
بر زمین افتاده پخشیده ست،
دست و پا گسترده تا هر جا.
از کجا؟
کی؟
کس نمی داند
و نمی داند چرا حتی.
سال ها زین پیش
این غم آور وحشت ِ منفور را خیام پرسیده ست؛
هیچ جز بیهوده نشنیده ست.
.
.
کیست تا پاسخ بگوید
از محیط فضل خلوت یا شلوغی، کیست؟
چیست؟
من می پرسم،
این بیهوده،
این تاریک ِ ترس آور
چیست؟
مهدی اخوان ثالث
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز سهشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت

می آغازم زمان را...
با چاشنی تلخی از تاسف های مرگ بار تقدیر،
که سقوط می دهد مرا به مسلخ سرخ جنون...
دور و برم پر از ساعت های بی عقربه است،
که در قالبی از اضطراب مچاله ام می کنند!!
امشب چه تردید برهنه ای از اندام آینه ی چشمانم می گذرد...
می ترسم باد کلمات پخته ام را دستمایهء پیری زود رَسَم کند!
«آی خط خوردگی صفحهءپیشانی
این همه خط خطا را به که بایدگفت»همیشه در ساده ترین خواب کودکی ام،
قطار،نفس بریده می آید و...
ریز علی هم،همیشه که بیدار نیست!!
تازگی ها نمی دانم چه کسی صندلیش را
درست جلوی چشمانم گذاشته است؟!
چشم هایم گر گرفته از همهمه ی باران ِ بهانه...
افتاده ام به جان الفبای زبان بسته...
هی می نویسم،هی پاره می کنم...
تب دارم انگار که جنون این چنین در تنهایی ام می رقصد...
دور و برم را نوشته های ناتمام پر کرده...
حرف های ناتمام...آدم های نا تمام...
هویت های مغرور تاول زده...
رو بر می گردانم از آینه،
یک طرف صورتم را سیل برده ...!
اگر تب ندارم ،پس چرا هذیان...
اینجا،شب، کنار بسترم دستمال تر به پیشانی ام می کشد
و آن سوتر،من،جنازه ام بر دوش
خراب و خسته در پستوی رخوت آدمیان ،
با خاطرات خونی شیر و خط می کنم...
حیف از خون تاک،عجیب هشیارم امشب،
و درهوایی خفه از بوی ادبار اجبار، اینگونه زیستن را مزمزه می کنم...
امشب انگار جنون مرا رنگی دیگرست...
کسانی در سکوتم،بغضشان را فریاد می زنند!
و در بهت بی کسی کودکان معصوم خاک آلود،
سفره را از یاد می برم در استجابت گرسنگی ام...
چه روزگار تلخی ست،تلخ....تلخ....تلخ
می دانی؟
این روزها تنهــــــــــــایی مطبوع تر است....
یک تـــــــــــــــــــــن بودن بی هــــــــــایی....و.....بی هـــــــــویی ..........

نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱٢:٢٤ ق.ظ روز سهشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
حرفی اگر برای گفتن بود
دیوارها سکوت نمی کردند!!!
دیوار......ای تنها جواب تو آوار...آفرین
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۳:٤۳ ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
شرح حال سرباختنم را به شعر گونه ای درآوردم. این تنها گزارش روزمرگی است برای دوستانی که جویای احوال من هستند و ارزش دیگری ندارد...مخصوصا ارزش ادبی و شاعرانگی
هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها.
دستی کشیده است به دورم حصارها.
اینسوی خارهای فلزی نشسته ام.
خمیازه می کشم وسط انتظارها .شبهای ماه خورده،زمستان،کلاغ...پر.
عادت نمی کنند به اینجا بهارها.
جانم همیشه از سخن بادها پر است.
و مانده توی پنجره ام قارقار ها-
من فکر می کنم که به جای رها شدن .
در بند کرده دست مرا اختیارها-
در آسمان پنجره ام نقش بسته است.
شبهای بی ستارگی استوارها.
طبل بزرگ زیر دو پای تفکرم...
گم می شوم میان سکوت و هوارها.
مانند بال خاطره های گریز پا .هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها..........
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱۱:۱۸ ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت

