فراموش شده ها
در این دنیای متمدن به هر کجا که می روی آسمان همین رنگ است.در این دنیا انسانهای عادی،آنهای که مجبور به قبول کارهای پست می شوند،از توجه و اهمیتی برخوردار نیستند،اما همیشه از آنها خواسته می شود بیشترین فداکاری را از خود نشان دهند.در ادارۀ این دنیا همه چیز به این انسانهای فراموش شده بستگی دارد .و بدون کمک و همکاری آنها کوچکترین چرخی نمی چرخد.این انسانها که اکثریت را تشکیل می دهند،کوچکترین نقشی در ادارۀ مسایل سیاسی و حکومتی ندارند.[از دیدگاه دولتمردان] این عده از درک مسایل سیاسی عاجزند واین طور مسایل باید به سیاستمداران واگذار شود.اما روزی این انسانهای عادی،این انسانهای فراموش شده،پشت صحنۀاین نمایش مسخره را خواهند دید.ارزیابی ما از قوۀ درک او هر چه می خواهد باشد،اما او میداند که زمین خدا پربرکت است و برای یک زندگی شاد نیازمند چیزهای زیادی نیست.می داند و صد البته که خواهد فهمید،برای زنده ماندن[درمعنای عام کلمه] نیازی به ریا کاری،تفرقه افکنی،خیانت،رزالت و حتی کشتن هم نوع خود ندارد .خواهد فهمید که از دوران بسیار کهن حق او را پایمال کرده اند و به او دروغ گفته اند. می داند که اگر خود نتواند زندگی اش را بچرخا ند،هیچ فرد دیگری قادر به این کار نخواهد بود. وقوف به چینین حقیقت های احساس خفگی برایش به ارمغان می آورد. منتظر میشود تا شاید گذشت زمان اوضاع را بهتر کند،اما به مرور در می یابدکه گذشت زمان چیزی را بهتر نمی کند.روزی که این انسان فراموش شده تصمیم به قیام بگیرد،به او خواهید گفت:«صبر کن،کمی صبر کن!»اما او تصمیم خود را گرفته است و دیگر ثانیه ای منتظر نخواهد ماند.....

نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱٢:۳٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
دولت خواب آلوده
(سحرم دولت بيدار به بالين آمد..... )خواجه لسان الغیب
سحرم دولت خواب آلوده
آمد و گفت بخواب آسوده
که نه آن خسرو شيرين آمد
نه نگارت بهر آئين آمد
پس مبادا قدحی در بکشی
بتماشا همه جا سر بکشی
گفتم آن دولت بيدار چه شد؟
مژده آمدن يار چه شد؟
گفت آن دولت بيدار، افتاد
کودتائی شد و از کار افتاد
تيغ بيدادگران کاری شد
يار هم صيغه اجباری شد
رفت از طرف چمن، باد صبا
وز خرابات مغان، نور خدا
دوره سرو و گل و لاله گذشت
آتش و دود شده دامن دشت
باغبان رفته و گل پژمرده
گرگ آهوی ختن را خورده
اجنبی ريشه گل را چيده
مزرع سبز فلک خشکيده
گفتم از داس مه نو چه خبر؟
گفت نه داس، نه چکش، نه تبر
آرزوها، همه بر باد شده
دست يغماگری آزاد شده
بوستان رفت بتاراج خزان
خفه شد نای نی، از سوز نهان
نوبه زهد فروشان آمد
سيل تزوير، خروشان آمد
سيل آمد، همه دنيا را برد
جعفر آباد و «مصلی» را برد
در ره کعبه بيابان هم نيست
پای را خار مغيلان هم نيست
نيست در دير مغان، شيدائی
دفتری در گروی صهبائی
يار خوی کرده و خندان لب نيست
اهل آن صحبت و آن مطلب نيست
قدسيان مانده پريشان و خموش
برنيايد دگر از عرش خروش
هيچ بی گريه، دمی سر نکنند
شعر حافظ دگر از بر نکنند
نه زميخانه و می، نام و نشان
نه کسی در طلب پير مغان
رفته در پوشش چادر ساقی
نيست چيزی دگر از او باقی
گشته پنهان به پس پرده تار
خنده جام می و زلف نگار
نيست ديگر ز ملائک خبری
که بکوبند زميخانه، دری
باغ فردوس درش بسته شده
آدم از دست خدا خسته شده
گفتم آن دلبر پر شور کجاست
ترک شيرازی مشهور کجاست
گفت او هم ز وطن کنده شده
در سمرقند، پناهنده شده
خال هندوئی خود، کرده عمل
شده همرنگ مقيمان محل
گفتم اميد مسيحا نفسی ؟
گفت او مرد و نفهميد کسی!
گفتم آن خلوتی نافه گشا ؟
گفت از ترس شلوغی زده جا
گفتم آن خسرو شيرين دهنان ؟
گفت شد رهبر خونين کفنان
گفتمش چهچهه مرغ سحر؟
گفت عصرانه بريدندش سر
گفتمش يوسف کنعان آمد؟
گفت از چاه به زندان آمد
گفتمش راست بگو حق با کيست ؟
جنگ هفتاد و دو ملت سر چيست ؟
گفت دعوا سر جنگ افزار است
بهترين سود در اين بازار است
گفتمش هيچ در اين عهد و زمان
« بوی بهبود از اوضاع جهان؟»
گفت از بهر تو فريادرسی
نيست غير از خود تو، هيچ کسی!
(هادی خرسندی)
پانویس:
1_رحـم کـن بـر دل بـی طاقـت مـا ای قـاصـد
نـا امـیــدی خـبـری نـیـسـت کـه یـکـبـار آری
2_بـگـذار کـه پـنـهـان بـود ایـن راز جگـر سـوز
انـگـار کـه گـفـتـیــم و دلـی چـنــد شــکـسـتـیم
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱۱:٥٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
در زندگي ، در جستجوي آرامش ، هريك راهي براي خود بر مي گزينيم
يكي خود را به واقعيات زندگي واگذار مي كند ، با تمام زشتي ها و زيبايي هايش ، تمام آنهايي كه فرسنگ ها با " حقيقت " فاصله دارند.با " انچه كه بايد باشد " ، خود را آزرده نمي كند . مي پذيرد " هر آنچه را كه هست " . اين گروه به راحتي زندگي را مي گذرانند . راحت و سطحي!
ديگري " حقايق زندگي " را مي بيند و آنها را هدف مي گيرد . تمامي تلاشش را براي رسيدن به آن صرف مي كند ، با روياي آن زندگي ميكند ، غافل از آنكه اينجا دنياي " واقعيات " است ، و نه " حقايق " . اين گروه به سختي زندگي مي كنند ولي شادي هاي اندكشان نيز بسيار عميق خواهد بود
ديگري آنچنان در رويا هاي خويش غرق مي شود كه فقط دنيايي رويا هايش را مي بيند ، همانند آنهايي كه دنيايي انتزاعی را مي سازند و در آن زندگي مي كنند و فراموش مي كنند هر آنچه را كه در پيرامونشان رخ مي دهد .
شايد خوشبخت ترين ها ، همين گروه سوم باشند كه كمترين زجر را از زندگي نصيب مي برند ، هرچند كه در بسياري از موارد ما آنها را در تيمارستان ها جاي مي دهيم!
به نظر میرسد که آدمی همچون دیگر موجودات ، برای بقا با هر دگرگونی طبیعت ، خود را سازگار می کند .این هماهنگ سازی درون جوامع بشری نیز حاکم است و شکلی از روح حاکم بر جامعه ، بر تک تک افراد مستولی می شود:
فرد شبیه خانواده می شود،
فرد شبیه محیط کارش می شود،
فرد شبیه جامعه اش می شود،
فرد شبیه حکومت می شود،
در جایی که به هر دلیل فرد نتواند خود را با محیطش همگون و سازگار کند ، تناقض و ناسازگاری و عدم تجانس او را به دنیای درونی اش رهنمون می کند . شاید در دنیای رویا های خویش ، در دنیایی بدون آلودگی و فساد ، به آرامش برسد.
کدامین راه درست است:
هماهنگی با محیط با تمام آلودگی ها و به هر قیمتی و کنار گذاشتن تمامی عقاید و ایده آل ها و آرمان ها؟
یا تحمل سختی های عدم هماهنگی و همراهی با محیط و پایداری بر اعتقادات و راستی ها؟
کدامین راه؟
در میان این دو راهی انسانها باید اهلی و رام باشند و یا رام نشدنی؟ با این معنا که صبور بر تحمل مصاعب و جسور بر پایبندی بر اعتقادات! ؟ آیا اجتماع نقیضین محال نیست؟ پس چگونه است بسیاری از انسانها سعی در تلفیق این دو مسیر دارند، با یک کوکِ کوچولو!!!!

روياي حياتي ديگر
حياتي صلح آميز تر
حياتي كه سر آغاز شدن دارد
حياتي ديگرگون شده
و روياهايي به مثابه حقيقت
و قطراتي كه سنگ را تواند سُفت.
و حقيقت گرا ديگر باره
به واقعيت باز مي آيد ، به هشيواري
تا رويا هايش را بشناسد
تا بتواند همچنان
مسافر نيكبخت روياها باشد.
* * * * *
شاعر : مارگوت بيكل
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
خانم ها , آقایان
چه نشسته اید !
دیگر دستان ما به آسمان هم نمی رسد
تکرار تا گلو بالا آمده است
چراغ لبها خاموش است
چاله های چشمان خشک
پاها ؛ کودکان منگ را می مانند
زمین خوردن
فصل همیشه ی آنهاست
چه نشسته اید !؟
یکسال دیگر از روی ما گذشت
بی آنکه خم به ابروی خود بیاوریم .
م.نصرت
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ٧:۳٧ ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
گاهی که در فضایی قرار می گیری که با بخشی از آن ارتباط برقرار میکنی، صفحاتی از کتابی را که می خوانی گویی برایت ملموس است و تو را وادار به عکس العمل می کند ،چند شعر از بین مجموعه شعری را عاشقانه دوست داری ، گاهی با کلامی که از دهان دیگری صادر شده بسیار موافقی ، و یا عمل و عکس العمل دیگران در نظرت بسیار بجا و منطقی و مورد تائید است و......
چه چیز مانع از آن میشود که آن رامتعلق به خود ندانی ؟ با این منطق که تو هم اگر استعدادش را،تلاشش را ،شرایطش را و موقعیتش راداشتی آن را به همان شکل میگفتی یا می سرودی یا تصویر می کردی ویا در عمل اثبات میکردی .این خود خواهانه است؟ وقتی در برابر اثری تحت هر قالبی (شعر، نثر،نقاشی،و... حتی یک نصیحت!) که تو را منقلب کرد ،آن را بارها مرور کرده ای و دوستش داری، در حالی که همان اثر در دیگران هیچ عکس العمل خاصی ایجاد نکرده و در حالت (به کنایه) سوت زدن و آدامس جویدن از کنارش عبور کرده اند ٫مالکیت با کیست؟ جز این است که خالق اثر و تو و هر فرد دیگری که با آن ارتباط برقرار کرده مالک آن است.جز این است که خالق برای ماهیت خلق شدۀ خود دنبال شریک می گردد ، شریکهای واقعی.....! ،
گویی حرفی بوده که میبایست از دهان تو هم صادر می شده ، کاری بوده که تو نیز می بایست انجام می دادی و...
گاهی خوب است که ........................همین!
موضوع:بررسی الگوهای رفتاری
مکان:دانشکدۀ ابن میمون اندلُُُُُُُُُُُُُُسی(هوخشترۀ سابق)
زمان:2جمادی الاول ساعت 10
رئیس دانشکده جلسه را گشود// به حاضران خوشامد گفت// از صاحب نظران سباسگزاری کرد
و چون حرفی نداشت // شعری از سعدی خواند : « تربیت نا اهل را....»
ولی چون بقیۀ شعر را از یاد برده بود // تریبون را ترک کرد.
سخنران بعدی استادی پیر بود // و موضوع مقاله اش « رفتار شناسی وتاریخ» //
اما چون به او تنها دو دقیقه وقت داده بودند//سخن خود را چنین خلاصه کرد:
« مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب ،،،،،،، چون نیک بنگری همه تزویر می کنند»
عنوان سخنرانی ناطق سوم :«نسل جوان و فرهنگ غرب »بود // اما تا دانشمند جوان دهان گشود //
وقتش به پایان رسید!//
ناگزیر گفت:« خر عیسی گرش به مکه برند،،،،،،،، چون بیاید هنوز خر باشد!»
آخرین سخنران یک استاد خارجی بود// که مقاله اش عنوانی جالب داشت :«تشابهات رفتاری بین انسان و حیوان»//
اما آخرین سخنران//هنوز بیشتر از دو سطر نخوانده بود//که باز وقت تمام شد//ناچار سر را بلند کرد//
تا از حاضران پوزش بخواهد// اما...............
اما با شگفتی دید// جز یکی دو قوزی پیر //سالن پُر از کفتارهایی است ، که به اولبخند می زنند!
...................................................................................................
در دربار ِ جیجک علیشاه
اگر دلقک بودم،
خرسهارا قنداق نمی کردم، فیل ها را مشت و مال نمی دادم، به بوزینه ها الفبا نمی آموختم!،
اگر دلقک بودم،
دندانهای گراز را می کشیدم،کفتار را فلک می کردم،و از چهرۀ روباه،صورتک ها را بر می داشتم
اگر دلقک بودم،
عقربه ها را از ساعت ها می ربودم،وآنها را در زاینده رود می انداختم،
سمر قند را از نقشه ها جدا می کردم، و به ترکان شیرازی می بخشیدم،
نه،من دلقک نیستم!
اگر چلچله ها پیشاهنگان بهارند
دلقک ها نیز پیام آورِ آزادی اند...
باید دلقک بود!
روایتهای (شعر گونه)از کتاب شب هزار و دوم (تورج رهنما)
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ٢:۳٦ ق.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت
انسان و پول به زبانِ ساده

آدمي ،هم حيوان است هم انسان .حيوان است از اين رو كه نيازهاي پايه و حياتي اش از قبيل خوردن،خوابيدن،آميزش ،سكنا گزيدن ،با حيوانات مشترك است به اين دليل است كه مي گويند با پول همه كار مي شود كرد يعني با پول حيوان راحتي مي توان بود يعني وقتي شما فقط پول زيادي داريد مي توانيد مثل يك گربه خانگي راحت باشيد و نه خوشبخت زیرا که خوشبختی امری کاملا ذهنی است نه عینی. اما آدمي انسان هم هست از اين رو كه "عقل" دارد عقل قوه ارزيابي و سنجش امور است .عقل، مجموعه معنا هايي ست كه زندگي با آن درك مي شود .عقل ، نيروي تشخيص خوبي از بدي است ،عقل نيروي به دست آوردن آگاهي و دانايي ست.كه در فلسفه ، علم ،ادبيات و اخلاق ،هنر و دين متجلي مي شود.با یک ديد شوخ:
حكمت زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود زندگي را شناخت پس نشستند و فكر كردند و فكر كردند تا اينكه انسان شدند.
علم(فيزيك و شيمي و رياضيات و...علوم )زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود طبيعت را شناخت پس آزمودند و آزمودند تا انسان شدند.
تكنولوژي و صنعت زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود ابزار ساخت پس اختراع كردند و اختراع كردند تا انسان شدند.
دين و عرفان زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود سعادتمند شد پس كوشيدند و كوشيدند تا انسان شدند.
هنر و ادبيات زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود زيبايي و رنج را درك كرد پس آفريدند و آفريدند تا انسان شدند.
اخلاق زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود فرهيخته شد پس متعهد شدند و پرهيز كردند تا انسان شدند.
براي همين است كه در هزاره سوم ميلادي وقتي كسي مي گويد با پول مي شود همه كار كرد یا:
خيلي فقير است و منظورش از همه كار، رفع نيازهاي اوليه است زيرا گرسنگي دين و ايمان نمي فهمد.
یاابله است و منظورش از همه كار احتمالا بسط توهم است البته بسیار کسانی هستند که گر چه فقیر نیستند اما چنان به رفع همان نیازهای فیزیولوژیک خو کرده اند که نیاز دیگری را در خود حس نمی کنند. نمونۀ این تیپ در تهران به وفور یافت میشود.
و یا او یک جهان سومی است !يعني فقير و جاهل است !!
تبصره :اما احتمالا خودفروشان وآدم فروشان و در کل فروشندگان در شيوع باور ِ" با پول همه كار مي توان كرد "بيش از همه كوشيده اند. ديگه خود دانيد.
پس انسان كسي ست كه نيازهاي اوليه اش را برطرف مي كند و به درك حكمت ، علم ، معنويت و هنر نائل شده است
و نظر به اين كه ايران يك كشور جهان سومي ست و نظر به اينكه خيلي ها با اينكه فقير نيستند اما براي پول به خيلي كارها تن مي دهند(خانم ها به يك صورت و آقايان به صورت ديگر) به شكلي كه حيثيت و وجدان و انسانيت براي خود باقي نمي گذارند و شاهد اين مثل مي شوند كه "پول جمع كرد تا آبرو كسب كند سپس پول ها را خرج كرد تا آبرو به دست بياورد" و نظر به اينكه سرانه مطالعه در ايران گويا فقط چند دقيقه در سال است لازم است كه خيلي از ما ايراني ها براي درك نيازهاي انساني كه دربالا عرض شد كه به واسطه آن از حيوان تمايز پيدا مي كنيم بيشتر از چند دقيقه در سال كه مي شود چند ساعت در ده سال كه مي شود يك روز در طول عمر پربارمان مطالعه پيگير و روشمند داشته باشيم
تبصره: یادم هست که پدرم بزرگم از قحطي سال 1320 تعريف مي كرد و مي گفت در قحطي يك عارضه رواني در جامعه شايع مي شود و آن اين است كه همه هميشه گرسنه اند حتي اگر غذاي كافي براي خوردن گير بياورند . مثلا در خانه به اندازه كافي مواد غذايي دارند اما مثل يك سگ همه جا را براي يافتن يك تكه نان بو مي كشند و هيچ وقت از خوردن غذا سير نمي شوند.
و اين حالت به اعتقاد من در جامعه فقير و بي سواد ايران درباره يافتن پول صحت دارد.مثلا دختراني كه با داشتن خانواده و پدر و مادري كه نيازهاي او را برطرف مي كنند با دوست شدن با مردان ميانسال و کهنسالِ ثروتمند، دست به خودفروشي مي زنند يا مرداني كه با داشتن همسر يا شريك مناسب، دائم در پي خيانت هستند !،و هزار و یک فاجعۀ اسفبار ِدیگرکه فاصله بین انسان و حیوان را در انظارکم و کمتر کرده که آنها راشايدبتوان نشان از همان عارضه روحي قحطسالي باشد كه به صورت "با پول همه كار مي توان كرد"شعار مي شود!
در هم مي لوليم ،
و در جستجوي لقمه اي نان و جرعه اي عشق پا بر سر و تن ديگري مي نهيم .
براي صعود ،
از استخوان ياران به جا مانده ، نردبان ترقي مي سازيم تا در قله اي رفيع تر " مرگ " را پذيرا شويم!
وبراي پروار شدن ،
از مردار نيمه جان آدميان ، تغذيه مي كنيم!
آيا " زندگي " بايد چنين باشد!!؟زندگي ؟
در آخر اینکه بنده هم همانند بسیاری دیگر خود به نوعی نا خواسته،در بند و گرفتار ِ این چرکِ! کفِ دستِ!!! لعنتی هستم ، منتهی با شکلی آبرو مند تر البته به زعم خود،و بر این باورم که این بیماری به مرحله همه گیر شدن رسیده و رقابت بر سر دیرتر سر تسلیم فرود آوردن است!
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱:٠٩ ق.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦ | نظرات [] | لینک ثابت

