![]()
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۱٠:٢٢ ق.ظ روز سهشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ | نظرات [] | لینک ثابت
دیگر تکرار نخواهد شد،روزهای آخر اسفند...،و کودکی که پر از اشتیاق از فرا رسیدن نوروز بود،
مدرسه در روزهای پایان سال برایمان خوشایند تر می شد ،شوق روز تحویل گرفتن پیکِ شادی و معلم،
که گویا آن روز مهربان تر از همیشه بود !.
در تمام مدت که معلم نحوه تکمیل تکلیف عید را می داد،به لباسهای نو که داخل کمد بود و
هر روز یک بار توسط من به تنم پُُُُرُو می شد فکر می کردم، این که امسال چقدر پول از
عیدی هایم به جیب خواهم زد، و تمرین نحوه سلام واحوالپرسی مخصوص عید که با
پدرم بارها و بارها تمرین کرده بودیم........ فکر اینکه آیا امسال بین بچه های همسن،
لباسهای نوی اتوکشیده من حتماً بهتر خواهد بود،واینکه کجاها می رویم و چقدر خوش
خواهد گذشت و در آخر« ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه » ،اگرچه علیرغم
تهدیدهای والدین، نوشتن تکلیف حجیم عید درعصر ِ پر از کلافگی و خستگی سیزده به در
که تا پاسی ازبامداد ادامه داشت صورت می گرفت،اما فکرجوابگویی به معلم و تکلیف نیمه
تمام مثل خوره در تما می روزها با من بود.
یکی دو روز مانده به عید صدای دایره و تنبک حاجی فیروزهمیشگی محلمان که میگفتند کارگر
شهرداری محل پائین دست ماست و هفتۀ آخر اسفند را مرخصی میگیرد تا به کسوت حاجی
فیروز در آید، همه محل را به کوچه می کشاند ، پسرش که هم کلاسیه من بود با شرم خاصی
بطوری که گویی هر سال وادار به این کار می شود می رقصید و پدربا دایره زنگی میخواند؛
«حاجی فیروزم ، سالی یه روزم/ در سایه ایزد تبارک ،عید همگی بود مبارک و....»
و سیل اسکناس بود که همسایه ها محض خوش یمنی روانۀ جیب پسرک رقصنده می کردند.
پدرم همیشه میگفت عید مال بچه هاست و من هیچ وقت معنی حرف او را درک نکردم.
سفره هفت سین ما هیچ وقت بیشتر از دو سین نداشت،سیب[که جزئ از میوه سفره بود]
و سبزه [که طبق عادت همیشه کاشت مادرم بود]و باقی هر چه بودمیوه و آجیل و شیرینی
وکتاب قرآن و غزل حافظ بود و البته دو شمع که لحضۀ سال تحویل روشن می شد.
دقایق پایانی سال بریم مثل یک قرن می گذشت.........................« آغاز سال ...»
.....دعای تحویل سال پدر ،بُهت زدگی....،بوسۀ پدر ،بوسۀ مادر، خجالت ..!
شکرانه سلامتی ، تفعل به حافظ و...
دی[که پایش شکسته باد برفت] گل[که عمرش دراز باد آمد]
درک اینکه چرا پدر افسوس گذشت یکسال از عمرش را در لحظۀ سال تحویل می خورد در حالی که من در تمام سال آرزوی یکسال بزرگ تر شدن را در سر داشتم برایم ممکن نبود.
صبح اول فروردین و مادر بزرگ و نوار یک تصنیف قدیمی از زنده یاد
قمر الملوک وزیری به نام «گل پونه» ؛
نو بهار آمد و شد باز دل من دیونه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گل پونه نعنا پونه
سر زد از طرفِ چمن لاله و گل دونه دونه ــــــــــــــــــــــــــ گل پونه نعنا پونه
چون خدا دید که باور ننمودند از او ، حرفِ باغ ِمینوـــــــــــــ لاجَرَم دشت بیاراست برای نمونه
« گل پونه نعنا پونه » و.......
[و باقی، سخن به گزافه راندن است ،در حالی که جز خاطره چیزی بر جای نمانده
و حسرت تکرارش سالهاست که بر دل مانده ، در عوض درک سخن پدر مبنی بر
سرعت گذر عمر و افسوس عمر گذشته فی الحال بریم مقدور گشته و اکنون که خود
را در سراشیبی عمر مشغول دویدن احساس می کنم بر حماقت نهفته در آرزوی کودکیم
غبطه میخورم ،که ای کاش این آرزو نیز مانند بسیاری آرزوهایم نا براورده باقی می ماند]
پدرم همیشه میگفت عید مال بچه هاست و من هیچ وقت معنی حرف او رادر ایام کودکی
درک نکردم ولی حالا...!
خطابم به کودکِ درون ِهمه آدم بزرگ هاست : بچه های به زحمت واقعی!، عیدتون مبارک
نویسنده : بــــی تـــا و مــــــهدی - ساعت ۳:٠٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥ | نظرات [] | لینک ثابت
ما فرشته وار زیستیم
در عصمت گناه آلوده ی ندیدن
گوش نسپردن
جان نبخشیدن.
ما راهبان ِ صومعه های گمشده در تزویر بهشت
ما قدسیان ِ بی ملکوت ِ آواره در دشت ِ بی سرانجام ِ زمین بودیم
و لبانمان
در محراب های بی پرستش
اوراد ِ بی وقفه ی اجبار را زمزمه می کرد
ما رانده شده گان ِ سیب خورده ی مجرم
در عبادتگاه های بی آفریدگار
سر بر مهر تکرار نهادیم
و زیر ِ قطرات ِ نادانسته ی بی هویتی
متبرک شدیم
ما فرشته وار زیستیم
بر دوش ِ زمخت ِ باورها
بی هراس از تاراج ِ آیاها و چراها
ذهن هامان
در تقدسی ممنوعه پوسید
و اندیشه ی آسمان
به بهانه ی خیانت به پرواز ِ معنویت
از روحمان گریخت
ما فراموش کردیم
زیر برق خیره کننده ی زنارهای بندگی
دریدن ِ زنجیرهای غبارآلود ِ یکنواختی را
و افکار ِ پاکمان
از گزند سوالات آشنا
در امان ماند

ما فرشته وار زیستیم
و با تکیه بر عصای حماقت ِ خود
از دریاهای نادانی گذشتیم
و همچنان پاس می داریم
عصمت ِ بی تخدیش ِ سرشت ِ صبورمان را
فرشته وار
فرشته وار
فرشته وار......
{ حوله}
نمیدانم کجا ولی یکجایی خواندم که اگر جزئیاتی را برای مدت طولانی در ذهنتان نگهداری کنید تا بلکه روزی بنویسیدشان خواهند مرد و این دیگر برایم ثابت شده است
ذهنم پر است از جزئیات و طرحهایی در هم و برهم که قرار بود بنویسمشان و ننوشتم ، مرده اند ، مرده هایی که هر از چندی روح خبیثشان به سراغم می آید و تا شروع میکنم به نوشتنشان پر می کشند ومیروند
خوب که فکر میکنم میبینم که بدترین و نفرت انگیزترین شکل بهم خوردگی ها ، میتواندحالت تهوع مغزی باشد که با هیچ وسیله ای نمی توان درمانش کرد، تصورش رو بکنید در زمانه ای که اغلب ِ مردم در شرایط خاصی به جای کمک به یه مصدوم از تصادف یا یه آدم مصروع که هر دو دراز به دراز افتاده اند رو زمین در نهایت ترحم انسان دوستانه دست میکنن تو جیب مبارک وباپول خردچند ضربه دیگه تحت عنوان کفاره به بدنش میزنن وپرت می کنن روش ، یه آدم که تو یه مقطعی دارای یک عارضه اورژانسی ذهنی به شرحی که داده شد شده چه توقعی میتونه داشته باشه از دیگران؟
البته فکر کنم مشکل منم با کــــــــــــــــــــــــــــــــفٌـــــــــــــــا ره حل بشه. قبله کدوم طرفه تو این فضای مجازی؟ اول باید رو به قبله شد !!!

(1)
بغض درخت شكست
وقتی روی دوش ها
می ر فت كه تابوت شود!
(2)
اعلام شده
نشده
باطله
من برای حرف های غمباد شده
كوپن كم آورده ام !
(3)
كوچه یا...
پریا
یا ....
نمی دانم
نمك گیر كدام شعر شده ام
كه تا هنوز
!به پایش نشسته ام
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شعر بد،شعرباد،
یا شعری در همین حدود
مثل سال باد،سال بد
یا عکس کسی بر آبهای پایین رود
یا شاعری بزرگ
اهل بالا رود
چه می دانم!
در دهکده مردی ست
که منش دوست می دارم
و روزگار مرا چون او یگانه
یکی ست ....
آسمان استعاره از من دور است
کاری به کار کنایه و ایهامم نیست
فرق میان تکلم ترانه و تصویر بی شائبه را
می دانم
تنها به تنهایی تو می اندیشم
کاش می آمدی
روبروی روزی از روزگار ما
کاش می آمدی به باد می گفتی
یک دقیقه آرام بگیر
کنار پرچین خانه ما گلی گمنام
بعد از چندین بهار
هنوز خواب همان پاییز کجمریز را
می بیند
آیا سزاوار نبود همه ی ما
شبیه ترانه هایمان می زیستیم؟!
از ...............برای ................! می دانم او خواهد آمد

